
به بهانۀ انتشار كتاب «گفتوگو؛ آيين حقجويی» نوشته ياسر ميردامادی
در تاریخ اندیشه اسلامی کمتر دانشی را میتوان یافت که همزمان در مرز میان منطق، فقه، کلام، اخلاق و تعلیم قرار گرفته باشد و در عین حال تا این اندازه مهجور مانده باشد. شاخه علمی «آداب البحث و المناظره» در این زمره است. این دانش، که به گواهی گزارشهای مختلف قرنها در سنت آموزشی مدارس اسلامی نقشی بنیادین داشت، در دوران جدید تقریبا از حافظه فکری ما حذف شد؛ گویی تمدن اسلامی هیچگاه نظریهای منسجم درباره گفتوگو، اختلاف، استدلال و قواعد مناظره نداشته است.
رساله «آداب البحث و المناظره» اثر طاشکبریزاده (۱۴۹۵-۱۵۶۱) نمونهای است کلاسیک از رسالههای متعددی در این حوزه که سنت عقلانی مناظره در اسلام (و ایران) را عرضه میکند؛ سنتی که در آن، حقیقتِ دینی از طریق گفتوگویی معرفی (اگر نگوییم آشکار) میشود. پیش از گشودن باب بحث از کتاب و سخن گفتن از این رسالهها خوب است در دو تعبیرِ «ادب» و «مناظره» تأملی داشته باشیم، زیرا امروزه این دو واژه تقریبا جزو واژگان گفتوگویی به حساب نمیآیند. واژگانی که فهم آن برای درک کل سنت «آداب البحث و المناظره» ضروری است.
امروزه «ادب» غالباً به خوشرفتاری یا حسن برخورد در مراودات روزمره تقلیل یافته، اما در سنت اسلامی معنایی بهمراتب ژرفتر داشته است. نگاهی به ادبیات و عرفان فارسی کلاسیک نشان میدهد، «ادب» به معنای شناختِ جایگاه انسان و شیوه درستِ بودن به کار میرفت. چنانچه نزد مولانا، ادب شرطِ دریافت حقیقت است. در آثار سعدی با تربیت و آداب زندگی اجتماعی پیوند دارد و در اندیشه ابنعربی به معنای شناختِ حدّ و مقام هر چیز در نظام هستی است. بهطور کلی میتوان گفت در این سنت «ادب» به معنای تربیت عقل، تهذیب نفس، شناخت مراتب امور و آگاهی از جایگاه صحیح اشیا و اشخاص در نظام هستی بود. از همین رو، علم مناظره در سنت اسلامی صرفاً فن غلبه بر خصم محسوب نمیشد، بلکه شکلی از «اخلاق عقل» بود. کسی که فاقد ادب است، حتی اگر منطق بداند، هنوز شایسته مناظره نیست.
امروزه «مناظره» عملاً به معنای «اسکات خصم» (ساکت کردن مخالفت) به کار میرود، اما کارکرد کلمۀ «مناظره» در این سنت بسیار قابل تأمل است و شاید بتوان آن را اینطور تعریف کرد که روح کل سنت مناظره را در بر داشته باشد: مناظره، نگاهِ بصیرتمندانه دوطرف درباره نسبتی میان دو چیز برای آشکار کردن صواب است. مناظره، در اینجا، جنگ روانی یا رقابت خطابی نیست؛ بلکه «نظرورزی» است، یا همراهی در فرآیندِ «نظرورزی» است. به تعبیری دیگر تأمل عقلانی مشترک برای کشف حقیقت. حتی واژۀ «بصیرت» نشان میدهد که صرف مهارت لفظی کافی نیست؛ مناظره نیازمند نوعی بینش عقلانی است.
رسالههای «آداب البحث و المناظره» حاصل تلاقی سه سنت بزرگ است: منطق ارسطویی، کلام اسلامی و اصول فقه. دیالکتیک یونانی/ دیالوگهای سقراطی، مناظرات متکلمان، و روش فقها در علم خلاف (یا خلافیات)، همگی در شکلگیری این دانش سهیم بودند. اما نقطۀ عطف واقعی، آثاری است که برای نخستینبار مناظره را به دانشی مستقل بدل کرد. این نکته از حیث تاریخ فلسفه اسلامی اهمیت فراوان دارد، زیرا یکی از پیشفرضهای رایج در مطالعات مدرن این بوده که پس از دورۀ کلاسیک، جهان اسلام وارد مرحلهای از تکرار شد. اما پژوهشهایی موجود است که نشان میدهد که در قرون متأخر، به خصوص در فضای آموزشی عثمانیان، علم مناظره به صورت جدی تدریس میشد، متون متعددی درباره آن نوشته شد و شروح و حواشی گستردهای بر آثار پیشین پدید آمد. در این بستر است که رساله طاشکبریزاده اهمیت پیدا میکند. او یکی از برجستهترین دانشوران عثمانی بود: فقیه، متکلم، مورخ و دائرهالمعارفنویس. رسالۀ او دربارۀ آداب مناظره، هر چند کوتاه است، اما از حیث تراکم مفهومی و دقت منطقی، متنی فوقالعاده است. خود او تصریح میکند که میخواسته متنی بنویسد که نه مخلّ باشد و نه مطوّل؛ بلکه برای تعلیم دانشجویان سودمند و روشن باشد.
در ساختار رسمی مناظره دو نقش اصلی وجود دارد: «سائل» و «معلل». سائل کسی است که اعتراض میکند، و معلل کسی است که دعوی را اقامه میکند و باید برای آن دلیل بیاورد. همین تقسیمبندی، نشان میدهد که سنت اسلامی به دو مساله فلسفی و روشی توجه ویژه داشته است. نخست به محوریت و اهمیت «پرسش» در شکلگیری «دیالوگ» و دیگر اینکه به خوبی به مساله «بار اثبات» توجه شده است؛ اصلی که امروز در نظریههای مدرن استدلال و مدیریت اختلاف (argumentation) بنیادی تلقی میشود. به نظر میرسد مهمترین بخش رساله، تحلیل سه شیوه اعتراض است.
نخست «مناقضه»؛ یعنی اعتراض به یکی از مقدمات دلیل. دوم «نقض»؛ رد خود دلیل، مثلا از طریق اثبات دور یا تسلسل در فرآیند اصلی استدلال، یا نشان دادن اینکه دلیل مدعی میتواند نتیجهای باطل به همراه داشته باشد. سوم «معارضه»؛ یعنی اقامه استدلالی علیه اصل ادعای مدعی. این تقسیمبندی، از حیث فلسفه استدلال، قابل تامل است. زیرا رساله میان نقد مقدمه دلیل، نقد خود دلیل و استدلال علیه اصل ادعا تمایز میگذارد. به بیان دیگر، ما با نوعی منطق گفتوگویی دقیق مواجهیم که قواعد انتقال نقشها، وظایف طرفین و حدود اعتراض مشروع را تعیین میکند. به نظر طاشکبریزاده، مناظره فقط دو پایان مشروع دارد: یا «إفحام»، یعنی ناتوان ساختن مدعی از ادامه استدلال یا «إلزام»، یعنی واداشتن معترض به پذیرش نتیجه. در هر دو حالت، مناظره زمانی پایان مییابد که یکی از طرفین دیگر نتواند وظیفه منطقی خود را ادامه دهد.
از نکات درخشان رساله طاشکبریزاده، توضیح مفهوم «غصب» در مناظره است. اگر سائل، بهجای اعتراض، خود مستقیما مقدمه دلیل مدعی را با مقدمه جدیدی جایگزین کند، در واقع نقش طرف مقابل را غصب کرده و از منتقد به مدعی تبدیل شده است. این نکته ظاهرا ساده، در حقیقت ناظر به مسالهای عمیق در اخلاق گفتوگو است: هر کس باید در جایگاه معرفتی خود باقی بماند و مناظره هنگامی عقلانی میماند که مرز نقشها مخدوش نشود. طاشکبریزاده فصل پایانی را به اخلاق گفتوگو یا مناظره اختصاص داده است. وی تاکید میکند که مناظرهگر باید از ایجاز مخل و اطناب زائد بپرهیزد، از الفاظ غریب استفاده نکند، سخن خصم را پیش از فهم کامل قطع نکند، از خنده و فریاد و تحقیر دوری کند و از خروج از موضوع بپرهیزد. این بخش نشان میدهد که در سنت اسلامی، حقیقت صرفا محصول تکنیک منطقی نبود، بلکه به فضیلت اخلاقی وابسته بود. عقلانیت، بدون تهذیب گفتار و رفتار، به جدل فاسد تبدیل میشود. از این منظر، رساله طاشکبریزاده صرفا متنی درباره منطق نیست؛ بلکه رسالهای در اخلاق عقلورزی است.
مترجمان و شارحان این رساله و رسالههای اینچنینی مقایسهای میان این سنت و مناظرههای اسکولاستیک اروپایی انجام میدهند و نشان میدهد که دانشگاههای قرون وسطی، چه در جهان اسلام و چه در اروپا، بر فرهنگ بحث استوار بودند. این مقایسه اهمیت فراوانی دارد، زیرا نشان میدهد سنت اسلامی نیز همانند سنت اسکولاستیک، واجد نظریهای پیچیده درباره گفتوگوی عقلانی بوده است. بازخوانی سنت «آداب البحث و المناظره یادآور این حقیقت است که تمدن اسلامی زمانی برای اختلاف، قواعد عقلانی و اخلاقی دقیقی وضع کرده بود. این رساله نشان میدهد که حقیقت، در این سنت نیز نه در حذف خصم، بلکه در انتظامبخشی اختلاف پدیدار میشود. ناگفته پیداست که میتوان از منظر فلسفه گفتوگویی امروزین نقدهای فراوانی به این رویکرد و روشهای آن وارد کرد اما به زعم نگارنده ارزش اصلی آن در آشکار ساختن نوعی «عقلانیت دیالوژیک» در جهان اسلام است؛ عقلانیتی که برخلاف تصویر رایج، صرفاً برهانمحور یا خطابهای نیست، بلکه بر قواعد مناظره، تقسیم نقشها، تنظیم اعتراض و اخلاق اختلاف تکیه دارد. رساله طاشکبریزاده در واقع نوعی دستور زبان عقلانی برای نزاع فکری است.
کتاب «گفتوگو؛ آیین حقجویی» نوشته یاسر میردامادی تلاشی است برای بازاندیشی در مفهوم گفتوگوی انتقادی در فضای فکری و فرهنگی فارسیزبان. ظاهرا هسته اولیه کتاب از درسگفتارهایی آغاز میشود که نویسنده در باشگاه اندیشه (مدرسههای مطالعاتی دین و دیالوگ) ارایه کرده است و در آنجا به بازخوانی و تفسیر رساله طاشکبریزاده پرداخت و با استقبال فراوان علاقهمندان روبهرو شد. نویسنده با الهام از بحرانِ گفتوگو در شبکههای اجتماعی و رواج جدل، تحقیر و شبهنقد، میکوشد اثری بومی، روزآمد و مقدماتی در حوزه گفتوگوشناسی ارایه کند؛ حوزهای که در فارسی کمتر به صورت مستقل بدان پرداخته شده است. کتاب در سه بخش تنظیم شده است: بخش نخست به پیشینه ایرانی-اسلامی گفتوگو و شرح رسالهای کلاسیک در آداب مناظره از طاشکبریزاده میپردازد؛ بخش دوم اهمیت و فضیلت گفتوگوی نقادانه، نسبت فهم و نقد، و اخلاق بحث را بررسی میکند؛ و بخش سوم به آسیبشناسی الگوهای رایج شبهبحث و شبهنقد، از جمله رجزخوانی، برچسبزنی و حمله به گوینده اختصاص دارد.
با توجه به سوابق علمی ارزنده مولف و توضیحاتش در معرفی این اثر میتوان این کتاب را تلاشی میانرشتهای در پیوند میان فلسفه، اخلاق نقد، تاریخ اندیشه و مطالعات فرهنگی دانست؛ اثری که هم ارزش نظری دارد و هم برای فضای عمومی و زیست فکری امروز کاربردی و قابل تأمل است و البته باید دید وی در تدوین این کتاب به نظریات و رویکردهای امروزین مطالعات دیالوگ چه میزان توجه کرده است که ارزیابی این مطلب مجال دیگری میطلبد.